
جایی که عشق نباشد ...
روسری تو را در باد
در را هی که آمدیم
به روزها دادیم
و جا نهادیم در کنج دنج دل
تا که گفته باشیم از عشق
از عشق سر به زیرمان ... سی روز مبادا
بی آنکه به کسی فخر بفروشم،یا از کسی چیزی بکا هم یا
بر کا هی افزون بر زیاده کنم ... حال دلم را می گویم:
بی آنکه من در همه حال در هر اثر هنریت (فیلم،ترانه،شب آواز،گفتگو ...)
عشق را به هزاران درد جستجو می کنم.
من دل سپرده ی عشقم ... گروگان محض!
بِکش،بُکش ... به زیر بیفکن ... به خاکم بینداز!
پستم کن ... بالایم بفراز ... هر چه کنی جور نیست ... چون کمند در دست توست،رفیق! با من مدارا مکن که زخمی عمیق از عشق بر سینه دارم.
خوب می دانم که آن کسی که عشق را نشناخت، هیچ در نمی یابد. ...
پس به کمندش در آمدم، که او ... بوی گلی در گلدان را دارد.
به زیر هجرتش سر فراز سر ساییدم به خورشید ...
گفتم که صاحب کار گلبانو است و دلش بر مدار عشق می گر دد.
پس هر چه کند جور نیست، اگر من شکوه ای کنم جفا نیست!
نا مهربانی ها و غیظ ها و کینه ها را هم در مدار عشق دوست دارم.
چرا که می دانم در خوشنودی از عاشق بودن است.
پس از عشق می گویم ... از جان شریف انسان از عشقی که هر که تنه به تنه اش بزند ... شاعر می شود.
من! ... من در سنی عنان گسیخته، رها در دشت بریده از هر بند و گریزان از هر کمند هستم.
چاره ... چارۀ توست که با کمندی از عشق گردن افراشته ام را بکشانی به سوی عشق!
دریغ مکن! شتاب کن که مجال اندک است مرا به سوی عشق رهنمون کن ... با نگاهی،کلامی، با حرفی ... تو را به خدا چیزی بگو !
من ... من نامردم اگر از راه عشق بر گردم ... نیازی به تازیانه نیست ... تنها ... تنها کلامی از مهربانی ... دریایی عمیق از رنج و میل دوست داشتن ... و لبخندی که یاد او باشد.
همان عشق اولین !
هنوز ... هنوز شراره ای از آن عشق کهن را در دل دارم.
با شروع هر کارت من عشق را در اثر جستجو می کنم.
این بار حتماً به چنگش در می آورم.
خیز بر می دارم چون پلنگی تیر خورده!
با ادامۀ کار هنوز پر توان از یافتن گوهر نا یاب زندگی ... عشق ... بر بلندترین شاخۀ نارون پیر، عشق را جستجو می کنم که شکوفه ای است جوان ... بر بالیده بر تُکِ آن سر شاخه ... آن بالای بالا ... همتی کن!
خدایا سببی ... اگر دستم برسد ... این بار می چینمش !
در امتداد کار دستم خالی بر می گردد باز به شوق از نو یافتنش سینه خیز در سنگلاخ زندگی نفس بریده می دوم. با شروع هر کار هنریت دوباره عاشق شدن را تجربه می کنم. دوباره به کمندش در می آیم. به کمند عشق!
این بار که چون گذشته تو سر رشتۀ کار را در دست داری. گوگوش! و کار آبی نام دارد.
از قرار و قضا گوگوش هم در آبی هم چون گذشته از عشق سخن می گوید، از عشقی که جان را صیقل می دهد. با کلامی موزون . تصاویر عمیق و اشارت هایی تصویری که در عمق جان و دل آدمی خانه می کند.
گلبانو از عشق سخن ساز می کند.
خوب! من هم که گروگان بی چون و چرای کمند عشقم ... پس زدیم قدّش! و دستی دادیم به حرمت نام والای عشق!
"گلبانو" گوگوش ... که وجودش در هر کار یعنی خودِ خودِ عشق! آن هم عشق ناب!
من و گلبانو دو تن بودیم و هستیم ولی سعی کردم که یک دل باشم با او ... دلی به زلالی آفتاب دمِ صبح!
در نهایت، بی آنکه فخر و افاده ای به عالم و آدم بفروشم، بی ریا ترین کلام خود را می نویسم و می گویم:
اساس کار دل و جان من در هر اثر هنریت،عشق است.
جایی که عشق نباشد
من نیستم!
با عشق کوچک می شوم ... حقیرتر از ذره ای خاک!
و سرفراز به در می آیم از حصار خود پسندی و نا رفیقی!
با عشق!
با عشق همه جان می شوم
نه در این عرصه که تمامی گوشه ها و کنگره های خانۀ هنر ... در نهایت و با این که می دانم:
آنچه پژمرده می شود، نهان از چشم دیگران گل دل آدمی است ...
در این دنیا!
باز نشان از بی نشانی تو می گیرم ... از عشق! امروز هم دلم گرفت:
امروز دلم سراغ تو را گرفت
گفتم ببین گوشۀ آسمان ماه را!


