دلتنگم برای دیدنت...
دلتنگم برای شنیدنت...
دلتنگ برای حس کردنت...
آری دلتنگ برای حس کردنت این جمله را از کسی شنیدم که چون من و هزاران نفر عاشقت می باشد.
او گفت من گوگوش را نمی شنوم بلکه من گوگوش را حس می کنم.
و حال من دلتنگ هستم برای حس کردنت.
با خود می گویم پس آن روز کی میرسد که فاصله ها کنار برود دیوار سخت جدایی فرو بریزد و من به تو برسم.
بارها به خود گفته ام اگه این دیوار خراب شود و من به تو برسم چه بگویم با خود حسابی تمرین کرده ام ولی در نهایت دیده ام که زبانم توان گفتن هیچ حرفی را ندارد و فقط می نشینم و تو را نظاره می کنم.
گوگوشم٬ماه شبهای تنهاییم طاقت ندارم بیش از این فقط تو خواب ببینمت باور کن وقتش رسیده که بیایی روی چشام بشونمت
گوگوشم می خوام برای اومدنت مهمونی بدم فقط برای موندنت دلم قربونی بدم.
روزهای پروازت نزدیک است و در هر شهری دوستی به دیدارت می آید
و چقدر شادمانم که در لندن عزیزی به دیدنت می آید که حکم چشمان من را دارد قرار است تو را به جای من هم ببیند.
دلکوکم برایت آرزوی بهترینها را دارم و امیدوارم بار دیگر چون همیشه صحنه را به تسخیر خود در بیاوری.
دلکوکم به یاد داشته باش که همیشه قلبی برای تو و به یاد تو می تپد و تا روزی که نفس دارد قول با هم بودن را به تو می دهد.
به تو که معنای خود خود عشقی
معنای زندگی
و به تو که خود گوگوشی



